Saturday, January 07, 2012

بعد از همیشهٔ دور ...

وقتی‌ بعد از مدت‌ها می‌خوای بیای و بنویسی‌ هزاران چیز در ذهنت میچرخه و می‌خواد که به نوشتارت راه پیدا کنه، نقطه‌های دور دستی‌ توی ذهنت هست که می‌خواد آغازین کلامت باشه ... دیشب خیلی‌ اتفاقی‌ به یادِ این خونهٔ‌ قدیمی‌ افتادم، وقتی‌ بهش سر زدم دیدم حتا به خاطر نمی‌آ‌رم که بعضی‌ نوشته‌ها رو اینجا گذشتم ... ، احتیاج به یه خونه تکونی داره اگه بخوام بنویسم اما خونه تکونی رو میذاریم برای وقتی‌ که به نوشتن اینجا عادت کردم. گاهی که برمی‌گردی نگاه میکنی‌ میبینی‌ چقدر حیف که یه روزنگار کامل از زندگیت نداری، برای کسی‌ مثل من که همهٔ تاریخ‌ها و اتفاقت رو تو ذهنم حک‌‌ می‌کنم ، گاهی که یه چیز‌هایی‌ رو به خاطر نمی‌آ‌رم درد داره ... دلم می‌خواد بدونم کجا بودم، چه می‌کردم و چه می‌خواستم ... اما خوب زندگی‌ فارغ از خاطراتش اتفاق میافته .. هر روز برای خودش یه اتفاق تازه است ... الان یه روزِ زمستونیِ که سرد نیست ... یعنی‌ به اندازه‌ای که زمستون بستون باید سرد باشه نیست ... یه چایی جلومه با طعمِ تند و تلخ و من فکر می‌کنم که امروز روز خوبیه، می‌خوام شروع کنم به نوشتن یه کد تو متلب و خوب طبیعیه که هر کاری می‌کنم غیر از شروع به نوشتنِ اون .... اما باز هم فکر می‌کنم امروز یه روز خوبه ... همین

Saturday, May 22, 2010

شنبه ، مرگنتون

امروز شنبه است ... هوای بارونیه مرگنتون ، اوایل تابستون و همه چیز آرومه، باید شروع کنم به جمع کردن خون برای اسباب کشی‌، حدود ۳ هفتهٔ دیگه اسباب کشی‌ دارم، خونهٔ خوشگلی و خوبیش اینه که مامان و بابا اولین مهمونش هستن :) ... باورم نمی‌شه که ۳ سال تنها اینجام ، ۳ سال تو شهری که حتا اسمش رو نشنیده بودم دارم زندگی‌ می‌کنم ... حتا همه جاش برام آشنا شده، خیابون هاش او‌ میشناسم، حتا خونه های قشنگش و‌ بلدم ...  ادم همیشه فکر میکنه کارای سخت انجام دادنشون سخته یا مثلا نمیتونی‌ از پس خیلی‌ چیزها و به خصوص تنهایی بر بیای .... همش چرته ، زندگی‌ همچین تو زمان مجبورت می‌کنه که خودت نفهمی ... عملا اختیاری نداری، همه چیز میره جلو ... فعلا حرفی‌ نیست، یه خوشحالی‌ کوچیک هست از اینکه فردا شجریان می‌خونه و ما اونجا هستیم، از نزدیک برای هزارمین بر هم که صدا شو بشنوی سیر نمیشی‌ .... همین ... چیز دیگه‌ای نیست که شادی آور باشه، همین

Friday, May 21, 2010

خیال

وقتی‌ چیز خاصی‌ توی زندگی‌ نیست که آزارت بده ولی‌ مدام حس میکنی‌ دلت خیلی‌ چیزا می‌خواست که به دست بیاری و الان میبینی‌ زندگیت از همهٔ اونها خالیه ... چی‌ کار میتونی‌ بکنی‌، همهٔ راه رو برگردی فقط چون اون چیزی نیست که تصور کردی ... یا به راه جدیدت دل ببندی ؟؟ دلم گرفته ... دلم برای آرزوهام تنگ شده و برای پر انرژی بودن و برای نترس بودن هام.... دلم تنگ شده

Wednesday, May 27, 2009

روزانه

امروز مثل همیشه است نه بهتر نه بدتر ، یه روز از خرداد ماه هزار سیصد و هشتاد و هشت، من هم همون جای همیشگی‌ نشسته‌ام توی مدرسه و مشغول حاضر کردن پرسنتتینم برای کنفرانس هفتهٔ دیگه هستم. و مثل آرای همیشه دارم شجریان گوش میدم، آهنگی که بابا همیشه می‌خوند ... بنازم به بزم محبت که آنجا ... گدایی به شاهی‌ مقابل نشیند ... دلم براش تنگ شده، دونه به دونهٔ این آهنگا رو که گوش میدم صداش میاد تو ذهنم ... دستای بزرگ و مهربونش رو پشتم حس می‌کنم دلم می‌خواد بغلش کنم ... دلم براشون تنگ شده ، می‌خوام برم ایران، میخوام برم خونه ، برم تو حیاط سوار تاب بشم و عمو باغچه رو آب بدن ...زندگی‌ عجیبیه دوش داری اما مدام غصه دارت میکنه ، مدام دلت رو میسوزونه ... علی‌ ۲ سال مامان و بابا شو ندیده روم نمی‌شه به اون غر بزنم که دلم تنگه ، همش میگم پس اون چی‌ بگه ... اینجا همه چیش خوبه و هیچیش خوب نیس .. و این رو هممون میفهمیم ، و همه هم میدونیم که هیچ وقت دیگه نمیتونیم تو اون مملکت زندگی‌ کنیم شدیم آدم هایی که وسط ۲ قطب موندیم به هیچ کدوم نمیچسبیم تو فکرم که یه کاری برای ویزای دانشجوهای ایرانی‌ بکنیم یعنی‌ کاری که نمیتونیم اما اقدام می‌شه کرد، می‌شه نامه نوشت، می‌شه با اینو اون تماس گرفت ، باید یه کاری کرد به هر حال بشینیم هیچی‌ نگیم که چیزی عوض نمیشه حالا وقتی‌ تصمیم رو شروع به عملی‌ کردن کردم حتما باید با همه تماس بگیرم نظر بگیرم ... باز مینویسم ببینم چی‌ می‌شه ... خوب باشین

Monday, May 25, 2009

پاک کن‌

یه موقع اوایل دبستان که بودم، اون موقع که هنوز درست سالهای بعد از جنگ بود  و تازه بازار چیزای جدید باز شده بود، یادمه یه لوازم تحریر فروشی بود روبروی خونه مامان بزرگم، چیزای خیلی‌ فانتزی میاورد همیشه دلم می‌خواست وقتی‌ میریم خونه مادر یه سر هم برم اونجا و برای خودم از پاک کن‌های خوشگلش بخرم. خیلی‌ خوشحالی دبشی بود، الان که فکر می‌کردم شاید خیلی‌ وقت باشه از خریدن و یا داشتن چیزی اونقدر خوشحال نشدم.... آدم که بزرگ می‌شه ارزوهاش خیلی‌ جدی و خشن میشن انگار آره؟